قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4549

تاريخ الفي ( فارسى )

اما هيچ به روى امرا نياورد و حكم كرد كه اموال او را ضبط نمايند . و غرلو را در بيرون قلعه دفن كردند . و عوام هجوم آورده او را از قبر بيرون آورده و ريسمانى برپاى او كرده در كوچه‌ها مىكشيدند . اين خبر به سلطان رسيده ، جمعى را فرستاد كه عوام را تأديب نموده او را بازگرفته دفن كردند . و سلطان در اين اوقات از مصاحبت امرا به تنگ آمده ايشان را اكثر رخصت شكار داد و نايب را نيز رخصت شكار داده حكم كرد كه دو ماه در شكار باشد . ايشان در غرهء شعبان به شكار رفته ، و سلطان كه از دست ايشان خلاص شد ، به فراغت خاطر ميل كبوتربازى كرده و تماشاى كشتىگيرى و جنگ قوچ و خروس و خرس و غير ذلك نموده كه فى الجمله باعث خوشحالى شود . مردمى كه به اين امور ميل داشتند نزد سلطان راه سخن يافتند . سلطان با ايشان در مقام عنايت شد ، چنان كه در اين وقت اموال يلبغا را كه از شام آوردند ، بيست هزار مثقال طلا سواى جواهر و لالى بود . سلطان مجموع آن را كه قيمتش از صد هزار مثقال طلا زيادتر بود ، در ميان آن مردم پاشيد و از نزاع ايشان با يكديگر بر سر چيدن زر خوشحال مىشد . امرا در اين روز از شكار آمدند و اين امور بر ايشان به غايت دشوار آمد . كس پيش او فرستادند و او را نصيحت كردند كه « اين افعال خوب نيست . » سلطان چون مىدانست كه ايشان بهانه طلب‌اند ، به غايت اعراض نموده بار ديگر جميع كبوتران خود را ذبح كرد و از نزد ايشان برخاسته گفت كه « ان شاء اللّه همهء شما را به طريق اين كبوتران ذبح خواهم كرد . » و در خلوت گفت : « هر امرى كه باعث خوشحالى من مىشود ، من را از آن منع مىكنند . ان شاء اللّه ايشان را خواهم كشت . » اين سخن به امرا رسيده در مقام حفظ نفس و دفع سلطان شدند و جميع امرا حتى نايب را با خود متفق ساخته در شب نهم رمضان جميع امرا سوار شدند و لباس حرب پوشيده نقاره نواختند . سلطان كس نزد نايب فرستاده او را بر اتفاق امرا سرزنش نمود . او در جواب گفت كه « بر همهء امرا دشمنى ملك مظفر ظاهر شد و خلاف سوگند اول از طرف ملك مظفر بود ؛ چه ، روز اول سوگند خورده بود كه هيچ‌كس از امرا را نيازارد ، و حالا جميع امرا از وى آزرده خاطراند . » و به جانب سلطان روان شدند . مردم نيز از سلطان يكى بعد از ديگرى دوان و جدا شدند و نزد امرا آمدند ؛ چنان كه نزد سلطان زياده بر بيست سوار نماند . امرا بر او حمله كرده وى را در ميان گرفتند و صد زخم به او رسيده به دست افتاد . او را سواره تا پايان قلعه برده ذبح كردند . به وقت كشتن او گفت كه « من را يك لحظه مهلت دهيد . » ايشان در جواب گفتند كه « چون مردم را يك لحظه مهلت نداده به قتل مىرسانيدى . » نايب به وقت گرفتارى او از اسب